|
گلچین - نغمه های غم1( نوحه های ترکی) برگزیده ترین نوحه های ترکی ‘ تقدیم به محزونین حسین (ع) ،عاشقان و دیوانگان حضرت ابوالفضل(ع)
|
روضۀ حضرت قاسم(ع) السلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله السلامُ عَلَیکَ یا بنَ رَسولُ الله السلامُ عَلَیکَ یا بن َامیر المومنینَ وابنَ فاطمة الزهراء بوی بهشت می وزد از کربلای تو ای کشته ای که جان دو عالم فدای تو رفتی به پاس حرمت کعبه به کریلا شد کعبۀ حقیقی دل کربـــــلای تو اندر منا, ذبیح یکی بود و زنده رفت ای صد ذبیح کشته شده در منای تو اجر هزار عمره و حج در طواف توست ای مروه و صفا به فدای صفای توست تو هر چه داشتی به خدا دادی حسین فردا خداست جلّ و جلّاله جزای تو ابی عمارۀ نوحه خوان می گوید: هر روزی که نامی از حسین پیش امام جعفر صادق (ع) می بردند دیگر ایشان تا شب تبسّم نمی کردو می فرمودند: حسین باعث گریۀ هر مومنی است. بله والله همین طور است گریه کن ای شیعه با صوت حزین از یرای قلب سوزان حسین کرامت مرحوم سید عبدالحسین, یک زمانی کلید دار حرم حسینی در کربلا بود. آن مرحوم یک شب در حرم مطهر امام حسین (ع) یک عرب پا برهنه و خون آلود را می بیند که پای خونین و کثیف خودش را به ضریح می زند و حاجتش را به حضرت عرضه می کند.ایشان ناراحت می شود و سرش داد می کشد و دستور می دهد که آن عرب را از حرم بیرون کنند. آن مرد عرب, وقتی بیرون می رفت خطاب به ضریح امام حسین (ع)می گوید: یا حسین فکر می کردم اینجا خانۀ شماست ولی معلوم شد که خانۀکس دیگری است! مرحوم سید عبدالحسین, همان شب در عالم رویا می بیند که حضرت سید الشهدا(ع) در ضریح مقدس, روی منبری تشریف دارند و از خدام خودشان شکایتمی کنند. سید عبدالحسین عرض می کند: یا جدّاه مگر چه خلاف ادبی از ما صادر شده؟ حضرت می فرماید: امشب عزیز ترین مهمان های مرا از حرم من با زجر بیرون کردی و من از تو راضی نیستم خدا هم از تو راضی نیس, مگر اینکه آن را راضی , سید عرض می کند: یا جداه! من او را نمی شناسم و نمی دانم کجاست؟ حضرت می فرمایند الان او در خانه حسن پاشا نزدیک خیمه گاه خوابیده و به حرم ما خواهد آمد و او با ما کاری داشت و آن شفای فرزند فلجش بود که ما انجام دادیم فردا با قبیله اش می آیند, به استقبال آنها برو. سید از خواب بلند می شود و طیق دستور آقا عمل می کند و فردایش با 30 نفر از خدام به استقبالشان می رود و می بیند که ان بچۀ فلج هم شفا پیدا کرده است. قربانت بروم آقا چقدر کرم داری و چقدر آقایی, یک دست رحمت و شفایی به این دلهای بیمار ما بکش.
روضه یکی از مصیبتهایی که حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) را به گریه انداخت ماجرای شهادت فرزند برادرش حضرت قاسم بن الحسن است. استاد شهید مطهری می نویسد: پس از شهادت علی اکبر (ع), قاسم(ع) به محضر امام حسین(ع) و عرض کرد : عمو جان نوبت من است. اجازه بدهید به میدان بروم چون اندام قاسم کوچک و هنوز یک نوجوان 13 ساله بود زره و کلاه جنگی و اسلحه به تنش راست و مناسب نمی آمد.... به هر حال امام حسین(ع) به این زودی ها به او اجاز ندا د. قاسم و امام لحظاتی در آغوش هم گریستند و آنگاه قاسم شروع کرد دست و پاهای امام حسین(ع) را بوسیدن و آنقدر اصرار کرد تا این که امام اجازه دا. اما نه اینکه بگوید: می خواهی بروی برو. بلکه دستها را گشودو گفت:بیا فرزندم, می خواهم با تو خداحافظی کنم. قاسم دست به گردن امام و امام دست به گردن قاسم؛ نوشته اند که این عمو و برادر زاده اینقدر گریه کردند که هر دو بی حال از یکدیگر جدا شدند. یادگار مجتبی, سوی میدان می رود از برای یاری, دین و قران می شود ای خدا این قاسم است سوی میدان عازم است بر قد و بالای او چشم آل هاشم است قاسمم محو خداست من فدای حال او از حرم تا قتلگه می روم دنبال او کاش یکبار دگر قاسم آید در حرم من بگیرم در برش او بگرید در برم **** گوردی حسین چون قاسمی کفن پوش قارداش بالاسیله اولوب هم آغوش عشقیله قاسم- میدانه گلدی معناده زهرا - افغانه گلدی حمید بن مسلم از لشکریان عمر بن سعد می گوید: ناگهان نو جوانی را دیدم که به سوی میدان می آید. کانّ وجهه شقة قمرِ سیمایش همچون ماه پاره بود, فی یده السّیف, علیه قمیص و ازارُ و نعلان قد انقطع شسع احد هما ..... و در دست او شمشیر و بر تنش پیراهن و ازار بود و دو کفش معمولی به پا داشت که بند یک کفشش هم پاره و باز بود........ حضرت قاسم با شجاعت به دشمنان ابا عبدالله (ع) حمله می کرد و از خودش دلاوری نشان می داد و 35 نفر را کشت تا اینکه عمر بن سعد ازدی از لشکریان عمر سعد بطور نا جوانمردانه ضربتی بر فرق مبارکش فرود آورد که سر مبارکش شکافته شد ضّر ب راسه بالسیف فخلقه, و وقع الغلام لوجهه فقال: یا عماه یک وقت دیدند آن در دانۀ امام حسن با صورت بر زمین افتاد و صدا زد: عمو جان کمک! ناگهان نعره زد از دست عدو رس به فریاد من ای جان من عمو شد به زیر اسبــــان جسمم تا بیایی بســــــرم می مـــــیرم ***** عمو جان مرگ در کامم عسل شد چه شیرین آرزو هایم عمل شد عمو جان استخوانهایم شکسته که بند از بند من اینک گسسته عمو جان سوی قاسم یک نظر کن کنون عباس و زینب را خبر کن عمو جان قاسم عهدش را وفا کرد سر و جان را با راه تو فدا کرد **** آتدان یخلدی قاسم تز گل عمو هرایه قربانیوی کسوللر آچ اللرون دعایه من عارف ولایم گرچه اون اوچ یاشیم وار دینیمدن اوزمرم ال پیکرده تا باشیم وار ئولسمده سنگریمده بیر خوردا قارداشیم وار عبدالهی بو چولده تاپشور موشام خدایه من بیر دُر یتیمم مظلوم آتام حسندی بوینومدا قید عشقون بیر معنوی رسندی هر یان ایراق گوزوندن دشمندی باش کسندی هیچ کس ترحم ایتمور فرزند مجتبایه راوی می گوید تا صدای کمک خواهی قاسم بگوش امام حسین(ع) رسیدسوار بر اسب شده و مانند یک باز شکاری خودش را به صحنه رسانید و با ضربتی, بازوی قاتل قاسم را قطع کردبطوری که از شدت درد صدایش بلند شد و آنگاه که لشکریان عمر بن سعد برای یاریش آمدند, بر اثر فشار اسب ها و در زیر سم آنها به هلاکت رسید. اما نوشته اند وقتی که قاسم به شهادت رسید,حدود 200 نفر از سپاهیان دشمن برای بریدن سر او به جنازه اش حمله کردند که ناگهان سیّد سالار شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) با سرعت آمد و آنان مثل گلۀ روباهی که شیر می بینند فرار کردند. و قال راوی: وانجلت الغبره فرایت الحسین ...... راوی می گوید: گرد و غبار که بر طرف شددیدم امام حسین (ع) بر بالین قاسم نشسته است و حضرت قاسم(از شدت درد)پاهایش را به زمین می کوبد؛ امام حسین (ع) خطاب به او فرمود: از رحمت خدا دور باد آنان که تو را کشتند و از دشمنان اینان در روز قیامت رسول خدا و پدر تو می باشد. ای یادگار مجتبی ای یاور من ای نور چشمان حسن برادر من قاسم تو بودی جانشین اکبر من رفتی از دستم همچو جان از پیکر من دشمن چرا پرپر روی گل رویت نموده رحمی نه بر این قد نیکویت نموده آن دم که گفتی ای عمو برس به دادم کی می رود فریاد جانسوزت ز یادم ثمّ قال(ع) عزّ واللهِ علی أن تد عوهُ فلا یُجیبُکَ به خدا قسم بسیار سنگین و دشوار است بر عویت اینکه تو او را بخوانی و او تو را اجابت نکند, یا اینکه اجابتت کند امّا دیگر فایده ای نداشته باشد. سسلندی شاه مظلوم, جان قاسم جوانیم الان هرایه گلّم, غم چکمه مهربانیم گوردی دیور عمو جان خورد اولدی استخوانیم آتلار ایاقی آلتدا دوشدی باشیم بلایه آلدی باشین دیز اوسته اول شهریار خسته احسن دیدی او یار سر مست و حق پرسته نفرین اولا عزیزیم بو کوفیان پسته گورسه ثریه حالین نی تک گلر نوایه عمروم صفاسی لای لای عشق آشناسی لای لای سن اکبره قوناقسان دینون فداسی لای لای جان مجتبی یتیمی قارداش بالاسی لای لای غملی حالون گتوردی زهرانی آه و وایه ای زادۀ برادرم هذا یومُ وَ اللهِ کَثُرَ واترُهُ و قَلَّ ناصِرُهُ به خدا سوگند امروز, روزی است که دشمنان عمویت بسیار و یاورانش اندکند. برای من بسی دشوار باشد که قاسم غرق ز اشرار باشد شمیم جانفزایم بود قاسم یتیم مجتبایم بود قاسم گذارم روی دامانم سرش را چو بینم قطعه قطعه پیکرش را ولی دشمن تو را آن سان نماید دگر کاری ز دست من نیاید حمید بن مسلم می گوید:ثُمَّ اَحتَمَلَهُ, فَکَأنّی أنظُرُ اِلی رِجلَیِ الغُلامِ یَخُطّانِ فی الارضِ وَ قد وَضَعَ صَدرَهُ علی صَدرِهِ آنگاه بدن قاسم را از زمین برداشت و گویی اکنون می بینم که دو پای پسر بر زمین کشیده می شد و امام حسین (ع), سینه اش را بر سینۀ او چسبانیده فَجاءَبِهِ حَتّی اَلقاهُ مَعَ إبنِهِ عَلیِّ بنِ الحُسَینِ وَ حَولَهُ قَتلی مِن أهلِ بَیتِهِ و او را به سوی خیمه ها آورد و در کنار فرزندش علی اکبر نهاد در میان کشتگان دیگر از اهل بیت خود که در اطراف او بودند. نوحه عمو دل بی قرار است, پدر در انتظار است بده اذنم عمو جان, که قاسم رهسپار است عمو جانم عمو جانم(2) فدایت می شوم من, کنون در دشت و صحرا نبودم گر مدینه, کنم یاری زهرا عمو جانم عمو جانم(2) بنی هاشم بیائید, گل و لاله بکارید کنار جسم اکبر, تن من را گذارید عمو جانم عمو جانم(2) *** آچ گوزون گلدیم امداده قاسم یاتما بو قانلی صحراده قاسم ای یار قرآن- آزاده قاسم اسلامه قربان راحت یا توبسان تپراقلار اوسته بیر دم گوزون آچ ای دلشکسته وار سینن اوسته گُل دسته دسته یا لخته قاندور اعضــاده قاسم گُل تک چمنده سن پرپر اولدون اکبر بالاملان همسنگر اولــدون جاندان گیچوب دینه یاور اولدون حقّی دیریتدون دنیاده قاسم حقّ اوسته ویردون خوش امتحانلار جسمون داغتدی تیغ و سنانلار درس آلار سندن تازه جوانلار باش اگمدون سن جلّاده قاسم ایندی آپارّام نعشون خیامه گل تک گیوبسن قرمزی جامه هانی لباسون هانی عمامه دوغراندی جیسمون هیجاده قاسم ای مجتبی نین آرام جانی حرم غزالی حسن نشانی داغون قوجالدار من باغریقانی قانون آخوب بو مأواده قاسم ای یار قرآن- آزاده قاسم اسلامه قربان
روضۀ حضرت علی اصغر(ع) السلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله السلامُ عَلَیکَ یا بنَ رَسولُ الله السلامُ عَلَیکَ یا بن َامیر المومنینَ وابنَ فاطمة الزهراء
در دو عالم غیر تویاری ندارم یا حسین بر تو و لطف تو من امید وارم یا حسین تا نگیری دستِ من ای دست حق در آستین دست از دامن لطف بر ندارم یا حسین هر کجا وصف گل است از خار هم آید سخن تو گل زهرا و من پای تو خارم یا حسین در دمِ جان دادنم ای جان زهرا بر سرم یک قدم بگذار چون چشم انتظارم یا حسین مرحوم علامۀ مجلسی در کتاب بحار در ضمن روایتی می نویسد: امام صادق (ع) فرمود: همانا حسین بن علی, پروردگاه عز و جل به لشر گاه خودش (کربلا) و شهیدانی که نزد او مدفون هستند, نگاه می کند؛ و به زائرینش نگاه می کند, در حالی که او دانا تر است نسبت به نام هایشان و نام پدرانشان و به مقامات آنها و منزلتشاندر پیش خدا از آگاهی هر یک از شما به فرزندش؛ و بدرستیکه او می بیند کسی را که برایش گریه می کند؛ پس استغفار می کند برای او, و از پدرانش مسئلت می کند که انها نیز برای آن گریه کننده استغفار کنند؛ و می گوید: اگر زائر من می دانست که خداوند چه ثوابی برایش آماده کرده است, هر آینه شادی او بیشتر از جزع و ناراحتی اش بود؛ و همانا زائر امام حسین از زیارت بر می گردددر حال که همۀ گناهانش بخشوده شده است. کرامت در شهر بغداد مرد فاسق و فاجری بود که شراب خواری کرده و مدت عمر خود را در معصیت خداوند متعال و بی بند و باری صرف کرده بود و دارای ثروت زیادی بود, وقتی می خواست از دنیا برود وصیّت کرد: وقتی از دنیا رفتم, بعد از غسل و کفن مرا به نجف اشرف برده و در جوار قبر مطهر حضرت امیرالمومنین(ع) دفن کنید شاید به برکت وجود حضرت علی (ع) خداوند گناهان گذشتۀ مرا ببخشد. این وصیت را کردهو از دنیا رفت.اطرافیان به وصیّت او عمل کرده و او را غسل داده و به طرف نجف حرکت کردند. در یکی از آن شب ها, تمام خُدام حرم خواب دیدند که حضرت علی (ع) بر سر صندوق ایستاده و خدام را طلبیدند و خطاب به آنها فرمودند: فردا صبح مردی فاسق را به این جا خواهند آورد نگذارید او را در نجف دفن کنند زیرا که گناهان او از عدد ریگ های بیابان و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است. این را فرموده و غایب شدند. هنگام طلوع فجر همۀ خادمان, خواب خود را براب دیگری تعریف کردندو در نتیجهچوب هایی برداشتند و مجهز شدند و به طرف دروازۀ شهر نجف رفته و منتظر ماندند و مدت زیادی گذشت و خبری از آن جنازه نشد بر گشتند و با تعجب گفتند: خدایا مگر فرمایش حضرت علی نبودکه فردا جنازه ای را می آورند....! از قضا و تقدیر الهی آن افرادی که جنازۀ آن مرد فاسق را حمل می کردند, شبانه راه را گم کرده و مسیرشان به بیابان کربلای امام حسین (ع) می افتدو هنگامی که هوا روشن می شود به اشتباه خود پی برده و راهی نجف می شوند. شب دیگر حضرت علی (ع) به خواب خدام آمده و می فرمایند: به هنگام صبح همه بروید آن جنازه ای که دیشب گفته بودم اجازه ندهید آن را در حرم دفن کنند, با احترام و عزّت کامل به حرم من آورده و آن را در بهترین مکان حرم دفن کنید. خدام بسیار تعجب کرده و در خواب از حضرت سوال می کنند یا امیرالمومنین علت چیست که دیشب آن جملات را فرموده و امشب امر به احترام جنازه می فر مائید؟! حضرت می فرمایند: شب گذشته, این جمعیت راه را گم کرده و به صحرای کربلا رفتند؛ باد, گرد و غبار کربلا را در تابوت آن مرد قرار داد؛ از برکت خاک کربلا و از برای فرزندم حسین(ع) خداوند از جمیع تقصیرات و گناهان او در گذشت خادمان حرم از خواب بیدار شدند و همگی به استقبال آن جنازه رفتند و قضیه را برای همراهان آن جنازه تعریف کردندو طبق فرمایش امیرالمومنین حضرت علی (ع) , آن جنازه را در روضۀ مقدسۀ حضرت علی دفن کردند.
روضه در مقاتل آمده است که یک کودک شیر خوارۀ امام حسین (ع9 در واپسین ساعات عاشورا به شهادت رسیده است و برخی( از قبیل شیخ مفید, شیخ عباس قمی, سید بن طاوس و.....) نام او را عبدالله بن الحسین نوشته اند. هنگامی که حسین جوانان و یاران خود را کشته و به خون آغشته دید, آمادۀ جهاد و جانبازی گردید, ندا زد: آیا کسی هست که دشمن را از حرم رسول خدا دور کند؟ آیا خداپرستی هست که دربارۀ ما از خداوند بترسد؟ آیا دادرسی هست که به امید پاداش الهی به داد ما برسد؟ آیا یاری کننده ای هست که به امید آنچه که نزد خدا می باشد ما را یاری کند.؟ اما کسی نبود که به فریاد پسر فاطمه برسد. فقط نوشته اندکه صدای شیون و ناله و آه از زنان حرم بلند شد. راوی می گویدحضرت ابا عبدالله به در خیمه آمد و به زینب فرمود ناوِلینی وَلَدِی الصَغیرُ حَتّی اُوَدَّ عَهُ فرزند کوچکم را بیاور تا با او وداع کنم. بچه را آوردند, حضرت بچۀ کوچکش را گرفت خم شد او را ببوسد اما در همین لحظه «حرمله» گلوی مبارک عبدالله را با یک تیر ی ( که بعضی ها نوشته اند سه شعبه و زهرناک بود) نشانه گرفت و هدف قرار داد. یک وقت ابا عبدالله دید گلوی پسرش دریده شد و خون فوران کرد؛ حضرت بچه را به زینب داد و با دو دستانش خون گلوی او را می گرفت و به آسمان پرتاب می کرد و می فرمود:هَوَّن عَلَیَّ ما نَزَلَ بی اَنَّهُ بعَینِ اللهِ آنچه بر سرم می آید بر من آسان است, چرا که خداوند آن را می بیند. گل نشکفتۀ من پر پر شد رفت همبازی با اکبر شد شده از گریه نمودن آرام چون که او غرقه به خون آخر شد اما در برخی مقاتل نام این کودک شیر خواره را «علی اصغر» ذکر کرده و نوشته اند وقتی ابا عبدالله(ع) دیدکه این طفل خیلی تشنه است و لبهایش را از تشنگی تکان می دهد دیگر نتوانست دوام بیاورد. آن کودک را در دستش گرفت و مقابل لشگر آورد و خطاب به دشمن فرمود ای قوم, شیعیان و اهل بیت مرا کشتید و فقط همین بچه برایم باقی مانده است, وای بر شما این کودک راسیراب کنید. آیا نمی بینید که چطور از تشنگی دهانش را باز و بسته می کند......... لا اقل اگر به من رحم نمی کنید به این طفل بی گناه رحم کنید. به روی دست بگرفت اصغر بی شیر عطشان را بگفتا نیست جرمی در مذاهب هیچ طفلان را بر او رحمی نمائید و دهیدش جرعه آبی خزان بینید آخر غنچۀ بستان ایمان را به خیمۀ مادرش در انتظار دیدن رویش زاشک دیده گانش تر نموده طرف دامان را **** یوز دوتوب لشگر کفره شه بر جسته مقام دیدی بو دلسیز اوشاقی گوروسوز قوم ظلام آلتی آیلیق بیر اوشاقدی دیلی یوخدی دانیشا تشنه لیک حالین آلوب قدرتی یوخدی دانیشا رحم ایدون دلسیز اوشاقه یترون ظلمی باشا این حالت امام حسین (ع) و کودک بی گناه و لب تشنه اش چنان درد ناک بود که نزدیک بود در لشکر عمر سعد انقلابی به پا کند اما در همین لحظات بود که با اشاره عمر سعد, به جای آب, گلوی خشکیدۀ علی اصغر هدف تیر سه شعبۀ حرمله قرار گرفت و عالم کون و مکان را به لرزه در آورد« فَذَبَحُوهُ من َالاُ ذُ نِ وَ مِنَ اَلوَریدِ الَی اَلوَریدِ» آن تیر, از گوش تا گوش و از شریان راست تا چپ گلوی علی اصغر را درید. خون جاری شد, حضرت خون فرزندش را گرفت و به آسمان پرتاب کرد و عرض کرد خدایا این قربانی را ذخیرۀ آخرت ما قرار بده... . ز سوز آفتاب تشنگی, اصغر بدی مدهوش که نا گه حرمله زد بر گلویش تیر پیکان را گلوی نازک و تیر سه شعبه, بازوی دشمن تو خود دانی که چون شد حال اصغر تا بداد جان را ****
بخواب ای کودک در خون تپیده که اکبر در کنارت آرمیده بخواب ای شیر خواره نازنینم خودم بالین قبرت می نشینم بخواب ای که جهانی اشکبارت شهادت منتهای افتخارت **** غم مخور ای آخرین سرباز من غم مخور ای بهترین هم راز من غم مخور ای کودک خاموش من قتلگاهت می شود آغوش من **** بار الهی قانا غلطاندی بالام سو یانیندا سوسوز اوخلاندی بالام اوزون الله گولومه مشتری سن آل حسیندن بو سینان گوهری سن **** طوطی زبان بسته, لای لای اصغریم لای لای هم یارالی هم خسته, لای لای اصغریم لای لای اوچ گون اوچ گیئجه قالدین تشنه غملی صحراده نه صود اولدی مادرده نه سو اولدی سقاده **** قانلی میداندا حسینون سوزی آغزیندا قالوب یوللاری باغلیدی اوچ شعبه لی پیکان آغاما اننی پیکان دَگه نازک بو غازا گور نِیلر دیسگینوب آچدی گوزون باخدی هراسان آغاما دئدی جان یات بالا زهرا سنه لای لای دیه جاق سَپدی قانین گویه احسن دئدی جانان آقاما ای خدا هیچ آتانین قالماسین الده بالاسی بیر کسی اولمادی تنگ اولدی او میدان آقاما صاق صولا باخدی ئورکلندی دئدی یا زهرا فاطمه عالمِ معناده دئدی جان آقاما برخی نوشته اند: که وقتی مختار ثقفی, حرمله بن کاهل را دستگیر کرد و حرمله یقین کرد که دیگر دست مختار ثقفی کشته خواهد شد خطاب به مختار گفت: حالا که می خواهی مرا بکشی بگذار به تو بگویم که با حسین چه کرده ام تا دلت آتش بگیرد. گفت: ای امیر, من سه عدد تیر سه شعبۀ زهر آلود داشتم که با یکی از آنها, گلوی اصغر را در دستان حسین دریدم؛ و با دومی, قلب حسین را شکافتم زمانی که پیراهنش را بلند کرد تا خونِ صورتش را پاک کند و با سومی گلوی عبدالله بن الحسن را در دامان عمویش حسین پاره کردم. بار الها بویانوب قانینه مه پاره بالام خوش یاتوب ایلدی آغوشیمی گهواره بالام تر پدیلّر بشیگی تا اوشاق آسوده یاتا اودی حیران گزورم دورمیا بیچاره بالام اوچ پر اوخ که بونا دگدی فقط عباسه دگوب آلدی عالی درجه چاتدی علمداره بالام بو نا کیم آغلاسا یاندیرما جهنمده اونی اذن وئر اوردا شفیع اولسون عزاداره بالام کاش اولیدی بو زمان شیعه لریم یانیمده تا گوریدیله دوشوب نه غم دشواره بالام گر چه وار یاره سی بو فاطمه نین غنچه سیدی گینه بو حالدا دَگر مین گلِ بی خاره بالام با سا جاق باغرینا محسن تک اونی غملی آنام یانا جاق خاطره ی سینه و مسماره بالام
روضۀ حضرت علی اکبر(ع) السلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله السلامُ عَلَیکَ یا بنَ رَسولُ الله السلامُ عَلَیکَ یا بن َامیر المومنینَ وابنَ فاطمة الزهراء
اگر که دل شکسته ای, حسین را صدا بزن و گر ملول خسته ای, حسین را صدا بزن در این بهار معرفت, پرستوی بهاریم اگر چه پر شکسته ای حسین را صدا بزن سَحر شد و سپیده زد, چرا تو همچو مرغ شب لب از ترانه بسته ای حسین را صدا بزن تو سر به زانوی غمی ز شرم کرده های خود چرا غمین نشسته ای حسین را صدا بزن اگر به باغ آرزوبه عشق کربلای او در از همه گسسته ای, حسین را صدا بزن روایت عَن اَبی عَبدِالله (ع) یُقولُ: اِنّ البُکائَ وَ الجَزَعَ مَکرُوهُ لِلعَبدِ فی کُلِّ ما جَزعَ, ما خَلاَ البُکاءَ عَلی الحُسینِ بنِ عِلِیِّ(ع) فَاءنَهُ فیهِ مَأجُورُ مرحوم علامۀ مجلسی در کتابشزیف بحار الانوار از امام صادق (ع) نقل می کند که آقا فرموده است: همانا گریه و زاری در هر مصیبتی برای بنده مکروه است مگر گریه و اشک بر حسین بن علی که بی صبری و آشکار کردنش پاداش دارد. بلی عزیزان, ای دل سوختگان و عاشقان حسین, هر چه بیشتر و بهتر بر ابی عبدالله گریه کنید پاداشتان بیشتر است, انشاءالله روز قیامت خواهیم دید که این گریه ها و این مجالس عزاداری, چطور ما را نجات می دهد.
کرامت
عالم بزرگ ملاحمید قزوینی از کسانی است که توفیق شرفیابی محضر حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف را داشته است, ایشان خودش می گوید: من به زیارت امام حسین(ع) مداومت داشتم و تمام زیارت های آن حضرت را پیاده می رفتم و چون پول کافی نداشتم, معمولآ در حجره های ایوان صحن مطهر می ماندم.یکی از روز ها که می خواستم کربلا بروم, وقتی به بلندی قبرستان وادی السلام نجف رسیدم, دیدم که یک عده از اشراف و بزرگان نجف آمده بودند برای بدرقۀ یکی از آقازاده ها, و ایشان با نوکر و خادمانش به طرف کرلا حرکت کرد. من که این صحنه را دیدم, پیش خودم خجالت کشیدم و با خودم گفتم که دفعل دیگر اگر اسباب راحتی و رفاه فراهم نشود دیگر به کربلا نمی روم. بالاخره, روز ها گذشت و یکی از ایّام مخصوص زیارت امام حسین (ع) آمد. یک عده از طلبه ها آمدند و اصرار داشتند که من هم با آنها بروم کربلا, من هم قبول نمی کردم ؛ بالاخره با اصرار طلبه ها, عازم کربلا شدیم. در بین راه, به یک کاروانسرایی رسیدیم که مخروبه بود و خلوت. همانجا یک مقدار خوابیدیم و من بلند شدم که وضو بگیرم, یک عربی دارد به من نزدیک می شود گفت: ملا حمید قزوینی تو هستی؟ گفتم: بله گفت: تو هستی که گفتی دیگر با خواری و ذلت به کربلا نمی رومتا اینه با عزتو بدون مشکل بروم؟! گفتم: بله. گفت: آماده باش که مولای تو قمر بن بنی هاشم و آقای تو حضرت علی اکبر به استقبال تو آمده اند که قدر خود را بدانی و به اعتبارات دنیا, افسرده و ناراحت نشوی. حرف های آن عرب تمام شد, یک وقت دیدم دو نفر اسب سوار به شکل و شمایلِ آن دو بزرگوار که در کتب و روایات خوانده و شنیده بودم وارد کاروان سرا شدند, حضرت ابوالفضل از جلو و حضرت علی اکبر از پشت سر. تا این صحنه را دیدم بی اختیار خودم را از بلندی به روی زمین انداختم و دست و پای آن بزرگواران را بوسه می زدم و دورشان می گشتم. قربانت بشوم یا ابوالفضل, قربانت بشوم یا علی اکبر, قربان این دست و پاهایت بشوم که در میدان کربلا, تکه تکه شدند, قربان آن لبهای تشنه ات بشوم یا علی اکبرکه دل ابی عبدالله را کباب کرد به ما هم عنایتی بفر مائید.
روضه امشب می خواهیم چنگ بزنیم به دامان جوان دلربای حسین, علی اکبر(ع) آنهایی که پسر جوان از دست داده اند خوب می دانند که روز عاشورا وقتی حضرت علی اکبر خواست عازم میدان شود چه بر ابا عبدالله گذشته است. راوی می گوید: وقتی تمام اصحاب امام حسین (ع) به شهادت رسیدند, نوبت به جوانان هاشمی رسید. اول از همه, علی اکبر 18 ساله و بسیار زیبا و خوش قد و اندام و قامت بود, خدمت سالار شهیدان عالم رسیده و اذن میدان خواست. امام حسین (ع) که در خصوص سایر شهدا با اکراه اذن میدان می داد, به علی اکبر فورا اجازه دادو فَاَذِنَ لَهُ ثُمَّ نَظَرَ إلیهِ نَظَرَةَ اِلَیهِ نَظَرَةَ آیِسِ مِنهُ وَ اَرخی عَینَیهِ وَ بَکی حضرت به علی اکبر اذن میدان دا اما یک نگاه مأ یوسانه ای به جوان رعنایش کرد و چشماش را به زیر انداخت و گریه کرد. در ره محبوب از سر بگذرم از زن و فرزند زیور می گذرم تا بماند جاودان آیات حق در ره آئین ز پیکر بگذرم از ابوالفضل رشید و از زهیر بلکه از شش ماه اصغر بگذرم از جوان هیجده سالۀعلی چون تو می گویی که بگذر, بگذرم آن همه اصحاب شده غرقه به خون از بنی هاشم ز اکبر بگذرم عرض کرد: بار خدایا تو شاهد باش که جوانی به جنگ این مردم رفت که از لحاظ اندام و اخلاق و گفتار, شبیه ترین مردم به پیامبر تو بود و ما هر وقت مشتاق زیارت پیامبر تو می شدیم به این جوان نگاه می کردیم. بار الها پسرم اکبر رفت گل نو رستۀ من دیگر رفت آنکه در خلقت و خو چون احمد اشبه الناس به پیغمبر رفت آنکه آرامش قلب و جان تو بود دلم آتش زده تا آخر رفت **** خدایا می رود جانم ز پیکر ز دستم می رود شبه پیمبر جوانی سوی میدان می شتابد که خَلق ومنطق و خویَش چو احمد علی اکبر عازم میدان شد و او که شجاعت را از علی مرتضی به ارث برده بود مثل یک شیر درنده لشکر دشمن را در هم کوبید به طوری که صدای ناله و فریاد لشکر عمر سعدبلند شدو روایت شده که وجود عطش و تشنگی اش 120 نفر را به هلاکت رساند. بعد از مدتی که خستگی و عطش بر علی اکبر فشار آورد ثُمَّ رَجَعَ اِلی أبیهِ بر گشت به خدمت با بایش وَ قالَ گفت: یا أبَةَ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنی وَ ثِقلُ الحَدیدِ قَد أجهَدَنی فَهلا إ لیَ شَربَةِ مِنَالماءِ سَبیلُ؟! ای پدر تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن(شمشیر و زره و کلاه خود) بی تابم کرد؟ آیا جرعه ای از آب هست (تا بنوشم)؟ فَبَکَی الحُسَینُ وَ قالَ: واغَوثاه! یل بُنَیَّ مِن أینَ لِیَ الماءُ ابا عبدالله گریه کردند و فرمودند: پناه بر خدا, ای فرزندم من از خدا آب تهیه کنم. یک مقداری هم جهاد کن, به زودی جدت رسول الله را دیدار می کنی و او جامی پر به تو می نوشاند که هرگز تشنه نشوی. با خواهش آب آمدی اندر برِ من ای تشنه لب بین جگر گوشۀمن علی اکبر به میدان برگشت و تعداد کشته ها را به 200 نفر رسانیدتا اینکه « مُرَّةُ بنُ مُنقِذ عبدی» نیزه ای بر پشت علی اکبر زد و سپس شمشیری بر فرق مبارکش وارد آورد به طوری که علی اکبر از اسب سرنگون شد اما دستانش را به گردن اسب انداخت تا او را به طرف خیمه ها ببرد ولی چون خون جلو چشم اسب را گرفته بود اشتباهآ به میان لشکر عمر سعد برد. وَ اَحاطوُا به حَتی قَطَعُوهُ بِسُیُوُ فِهِم إرباََََََ إرباَ دور و بر جنازه را محاصره کردند و آنقدر با شمشیر و نیزه و هر چه که داشتند بر بدن جان علی اکبر زدند که بدن مطهرش را قطعه قطعه کردند. یک وقت دیدند علی اکبر با صدای بلند بابایش را صدا زد: یا اَبَتاه عَلَیکَ مِنی السلامُ هذا جَدُی یُقرِئُکَ اسَّلامُ وَ یَقولُ لَکَ: عَجِّل القدومَ عَلَینا ای پدر خداحافظ, این جدم محمد رسول الله(ص) است که به تو سلام می رساند و می گوید به شما که برای آمدن به نزد ما عجله کن, تا اینکه فریادی زد و به شهادت رسید. فَجاءَ الحُسَینُ(ع) حتی وَقَفَ عَلَیهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّهِ پس آمدحسین تا اینکه بر بالین جنازه رسید, صورتش را بر صورت علی گذاشت وَ قالَ: قَتَلَ االلهُ قوما قَتَلوکَ فرمود: خدا بکشد قومی که تو را را کشتندو گستاخی را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شکستند عَلی الدُنیا بَعَدَکَ العَفا! پس از تو, خاک بر سر دنیا. تپراقلار اوسته یاتما یارالیسان دور حمل ایدیم جنازوی بیر صفا یره **** گلدی مولا باشی اوسته دیدی ای تازه جوانیم اکبریم قرّة العینیم گوزلیم روح و روانیم عجب اسوده یاتوبسان اویان ای راحت جانیم **** یتیشوب گوردی اوغول نعشی دوشوب میدانه ایله باش پارچالانوب روی باتوبدور قانه جلددن جسمی چیخان اوخشوردی بیر قرآنه نعشینی قویدی عباسینه گلوب افغانه راوی می گوید: یک وقت دیدند صدای گریۀ شدید امام حسین (ع) بلند شدبه طوری که تا آن زمان کسی صدای گریۀ او را نشینیده بود. آن گاه سر علی را بر دامان گرفت و در حالی که خون از دندانهایش پاک می کرد و بر صورتش بوسه می زد گفت: فرزندم تو هم از محبت دنیا راحت شدی و به سوی رحمت جاودانۀ حق رهسپار گشتی و پدرت بعد از تو تنها مانده است, ولی به زودی به تو ملحق خواهد شد. سپه کوفه و شام ایستاده به تماشای شه و شه زاده شه به روی پسرش افتاده همه گفتند حسین جان داده **** ای عزیز خفته بر خاکم علی یوسف خونین و صد چاکم علی کمتر ای یوسف برایم ناز کن یا لبت یا چشم خود را باز کن زادۀ لیلا مرا مجنون مکن عاشقت را بیش از این دلخون مکن یا نگه کن بار دیگر بر رخم یا بده یک بار دیگر پاسخم **** آچ گوزون ای آتام کیمی فرقی تاپان شکاف اوغول قتل گهـون اولـــوب سنه حجله گه زفاف اوغول راوی می گوید: یک وقت دیدند که صدای نالۀ رینب بلند شد و خودش را به معرکه رساند و بر روی جنازۀ علی اکبر انداخت در حالی که صدا می زد: یا اُخَیَّاهُ وَ ابنَ اُخَیَّا ای برادرم و ای فرزند برادرم. امام حسین دست زینب را گرفت و به خیمه بر گر دانید و به جوانان بنی هاشم فرمود: إحمِلوا اَخاکُم برادرتان را (به سوی خیمه) ببرید. جوانان بنی هاشم بیائید علی را بر در خیمه رسانید خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه رسانم نباشد مادرش لیلا بیاید تماشای قد اکبر نماید **** سخت است که پیش چشم بابا غلطیده به خون جوان بمیرد از بهر پدر عصای پیری است ای وای که پیش از آن بمیرد **** لاله صولدی باجی زینب اولان اولدی باجی زینب دادیمه چات دوت الیمدن بالام ئولدی باجی زینب یره آچدیم بیر عبا قانیله دولدی باجی زینب گورمیوب چشم عوالم بیله تشییع جنازه گل باجی وقت نمازدی بالامی سسله نمازه یا اهل بیت مصطفی افغان بگیرید شبه پیمبر را به کف بگیرید با ذکر قرآن بر سرش قرآن بگیرید ناطق قرآن می رود – اکبر به میدان می رود – الله اکبر(2) ای روی خون آلوده ات بدر تمامم چون تو ندارد از عطش جوهر کلامم در نزد جدت مصطفی ببر سلامم از جسم من جان می رود – اکبر به میدان می رود – الله اکبر(2) با خواهش آب آمدی اندر برِ من ای تشنه لب بین جگر تشنه تر من می سوزم از داغی گران که اکبر من با کام عطشان می رود – اکبر به میدان می رود – الله اکبر(2) **** الگوی فداکاران رعنا پسرم اکبر جانباز ره جانان نور بصرم اکبر **** ای ساقی لب عطشان ای شیر صف میدان گشتی تو چرا بابا صد پاره به خون غلطان والا گهرم اکبر – رعنا پسرم اکبر بانگت چو شنیدم من سوی تو دویدم من گِردت سپه دشمن مُردم چو بدیدم من خم شد کمرم اکبر – رعنا پسرم اکبر بر نعش تو دلگیرم سازد غم تو پیرم ای پاره بدن آخر از داغ تو می میرم نور بصرم اکبر - رعنا پسرم اکبر ای نور دل بابا سرو چمن زهرا بعد از تو نمی خواهم هرگز دگر این دنیا ای تاج سرم اکبر – رعنا پسرم اکبر بنگر به منِ خسته با قامت بشکسته از بهر خدا وا کن این چشم به هم بسته بین چشم ترم اکبر – رعنا پسرم اکبر آرامش جان اکبر ای روح و روان اکبر آید سوی تو عمه بر سینه زنان اکبر یادت نظرم اکبر – رعنا پسرم اکبر تو جان حسین بودی جانان حسین بودی آگه تو از این قلب سوزان حسین بودی رعنا پسرم اکبر – رعنا پسرم اکبر
نوحه ترکی الله الله اکـــبریم جـــــان اوسته دی قانلی گوزلر عهد وپیمان اوسته دی جــان ویــرور پــــیغمبره بـــــنزر بـــالام نـــــــور عین ســــاقی کــــوثر بـــــالام گُـــــــــل بـــــالام اطــهر بالام, اکبر بالام قـــانه غــــلطان, ســـــیر عـــــرفان, اوســـــته دی لبـــــلروندن نــــغمۀ قــــرآن گــــلور خـــنجر اوســـتن نـــیزه و پــیکان گــلور اوغـــــلومون الله بــــاشیندان قــــان گلور بـــــیر بَله هنـــــگامه ایـــمان اوســـته دی سسلـــدی جـدیم منــی ســیراب ایـــدوب قــلبیمی دوتقون سســـتی بــی تاب ایدوب یــار اونـــی رضــوان فتح البـــاب ایــدوب مرغ روحــــی بــــاغ رضـــوان اوسته دی اکـــبریم پـــــوزدی پـــیامیندن مــــــنی آغــلادوب آخــــــــر سلامـــیندن منـــی مست ایـــــدوبدی قانــــلی جامیندن مــنی قــــانلی بـــــاشی قــــانلی دامان اوسته دی خوشدی جان فکرین بـــو گون باشدان آتـاق اکــــــبریــــمله وصلت یـــــــاره چــــاتاق ایــــستورم بـــیر قـــبریده با هم یــا تــاق جــــلوه ســــی آیــــینۀ جـــــان اوسـته دی [ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 20:27 ] [ اسماعیل عبادی ]
[ ]
|